روزی روزگاری
حتمأ بخونید ممنون
روزی روزگاری پادشاهی بود که خزانش خالی شد به وزیرش گفت چکار کنیم گفت ارباب اول پل بزرگ مثلأ صدر ازمردم برای هر رفت و آمدپول بگیریم پادشاه گفت صدای مردم درمیاد فتنه گران شورش میکنن وزیر گفت کارت نباشه ارباب خلاصه ازمردم پول گرفتن هیچکی هم حرفی نزد پادشاه پررو شد گفت آن سر پلم پول بگیرید وگرفتند بازم کسی حرفی نزاد پادشاه گفت به به چه مردمی داریم ببین کسی جرأت اعتراض نداره گفت وسط پل اتاقی درست کنید وهرکس رد شد ببریدش تو اتاق و تجاوز بهش بکنید همین کار را هم کردن تایکی اعتراض کرد پادشاه ترسید گفت بیاریدش ببینم چی میخواد خلاصه آوردنش گفت چراشورش میکنی گفت ارباب یک اتاق بالای آن پل کم مردم باید ساعت ها تو صف وایسن خواهشن اتاق هارا زیاد کنید
روزی روزگاری پادشاهی بود که خزانش خالی شد به وزیرش گفت چکار کنیم گفت ارباب اول پل بزرگ مثلأ صدر ازمردم برای هر رفت و آمدپول بگیریم پادشاه گفت صدای مردم درمیاد فتنه گران شورش میکنن وزیر گفت کارت نباشه ارباب خلاصه ازمردم پول گرفتن هیچکی هم حرفی نزد پادشاه پررو شد گفت آن سر پلم پول بگیرید وگرفتند بازم کسی حرفی نزاد پادشاه گفت به به چه مردمی داریم ببین کسی جرأت اعتراض نداره گفت وسط پل اتاقی درست کنید وهرکس رد شد ببریدش تو اتاق و تجاوز بهش بکنید همین کار را هم کردن تایکی اعتراض کرد پادشاه ترسید گفت بیاریدش ببینم چی میخواد خلاصه آوردنش گفت چراشورش میکنی گفت ارباب یک اتاق بالای آن پل کم مردم باید ساعت ها تو صف وایسن خواهشن اتاق هارا زیاد کنید
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 10:50 توسط داریوش
|